معين الدين فراهى هروى ( ملا مسكين )

323

تفسير حدائق الحقائق ( قسمت سوره يوسف )

* * * اكنون چه كنم كه آبم از سر بگذشت * كار از لب خشك و ديدهء تر بگذشت يوسف فرمود : اى مالك دل خوش دار كه رضا به قضاى از محاسن شيم ابرار و احسان « 1 » از صفت اخيار است . * * * خواه صلاى خوف ده خواه بشارت امان * هر چه قضاى « 2 » بود هست رضاى مادر آن القصة - بعد از آن مالك درّ صدف نبوّت و گوهر معدن رسالت را شناخته و بر علوّ نسب و كمال او بيش وقوف يافته و در حين جهالت از دست داده به‌غايت از اين معامله پشيمان شد و هر چند دريغ و افسوس مىخورد فايده بر آن متفرع نگشت . دريغ سود ندارد چه رفت كار از دست . اما در مقام عذرخواهى برآمده بدست و پاى يوسف افتاد ، يوسف معاذيرش قبول كرده ، قبالهء كه برادران در حين بيع وى نوشته بودند طلب فرمود تا در وقت حاجت حجّت وى باشد و اخوان را موجب خجالت و ندامت باشد ، مالك ملتمسش مقبول داشته حجّت تسليم وى نمود و وداع وى كرد ، از مصر مراجعت فرمود . اشاره - اى درويش مالك يوسف را نشناخت ، بحطام دنيا چشم سياه كرده ، گوهر معدن نبوّت و درّ صدف رسالت را از دست داده بعد از آن هر چند خواست تا تدارك آن نمايد نتوانست ، اكنون كسانى كه رضاى خداى تعالى را از روى جهالت بطريق ضلالت از دست داده ، و دل بزخارف دنيويّه بلكه به لطايف اخرويّه نهاده ، در وقت انكشاف استار جلال و اظهار انوار جمال همه در مقام

--> ( 1 ) - ح : و احاسن اخيار . ( 2 ) - ح : هر چه مراد تو بود هست مراد من همان .